هله مجمر مفروزید، بهار آمده است
لاله با مجمره ی غالیه بار آمده است
سنبل آراسته گیسو به کنار آمده است
سرخرو چون گلِ زیبای بهار آمده است
مست و شوریده به گلزار، عذار آمده است

ابر، افشانده بر چهره ی گلزار گلاب
زآن سبب دیده نرگس بگشوده ز خواب
تاک در دست شیخ شهر افتاده به تاب
ژالۀ صبحگهی، ریخته بر گل سیماب
باد، با رایحه ی مشک نثار آمده است

گوئیا در رگ هر بته شراب است روان
که به وجد آمده هر شاخه چنان می زدگان
می زُداید ز دل اندوه و دهد تن را جان
بانگ مرغان چمن ، زمزمه ی آب روان
چاره ساز دل و داروی فگار آمده است

ساقیا باده بده چون مۀ فروردین است
کوه و صحرا و در و دشت و دمن، رنگین است
باغ چون طبله ی عطار عبیر آگین است
راغ از سبزه ی نورسته بهشت آیین است
شاخ را زیور اشکوفه ، نثار آمده است

نوعروسان چمن جمله بیاراسته اند
حله پوشان همه در دشت به پا خاسته اند
باغبانان همه سو باغ بپیراسته اند
بولیان، بزم بیاراسته می خواسته اند
که زمستان شد و فرخنده بهار آمده است

آتش افروخته شد، ای به گلستان بنگر
گرد آن سوخته دل، ناله نعمان بنگر
یاسمین را ز بر بنده نمایان بنگر
بر سر سبزه و گل، مرغ غزلخوان بنگر
سحره و فاخته بر بید و چنار آمده است

نوبهار آمد و خیز ای صنم سیم اندام
نرم نرمک تو ز بستان به گلستان بخِرام
بوسه ده، بوسه ستان، جام ده و بستان جام
می حلال است به فتوای من از راه حرام
خاصه آن باده که در عید به کار آمده است

وقت آن شده که دگر رخت به صحرا فگنیم
ز اتشین باده شرر بر دل دنیا فگنیم
دست در حلقۀ آن زلف سمن سما فگنیم
پای در دایره ی والی والا فگنیم
آنکه اندر کف او جنت و نار آمده است

ساقی از خم ولایت می توحیدم بخش
موجب عزت و سرمایه ی تاییدم بخش
نامیدم مکن از سابقه، امیدم بخش
عید مسعود غدیر است، براین عیدم بخش
که به قانون خدا کارگزار آمده است

در غدیر خم، همان روز به فرمان اِله
مصطفی آنکه بُد از راز دو عالم آگاه
در بر نخبه اصحاب و بزرگان سپاه
گفت من کنتُ مولاه، فعلی مولاه
این سخن زآن دو لب غالیه بار آمده است

از مَلک مژده ی "اکملت لکم دین" آمد
وز فلک هلهله و شادی و تحسین آمد
دوست را سرخطِ آزادی و تأمین آمد
تیر فرمان به دلِ دشمن دیرین آمد
که ولای شۀ اسلام شعار آمده است

ای ز حق پروری ات کاخ عدالت استوار
وی ز انصاف تو در خرمن بیداد شرار
فرش را از تو ثبات است و سکون است و قرار
عرش را از تو فراز است و طراز است و قرار
به طفیل تو دو عالم به قرار آمده است

ای همه راه و همه شیوه و کار تو صواب
حُب تو شرط رهایی ز عقاب و ز عتاب
راه و رسم تو بود شافع من روز حساب
به کمالات تو ای باخبر از علم و کتاب
خصم تو معترف و صِحّه گذار آمده است

یا علی بشرٌ کیف بشر، کیف بشر
عقل عجز شده در کار تو ای پاک گهر
ای ز تو دین نبی یافته زیب و زیور
ای شده طعمۀ شمشیر تو عمر و عنتر
عزم تو، صف شکن و خصم شکار آمده است

ای تو در حِشمت و صولت ز سلیمان برتر
وی تو در معرفت و علم ز لقمان برتر
هم ز عیسی و هم از موسی عمران برتر
جز محمد ز همه در همه دوران برتر
در سرشت تو ندانم چه به کار آمده است

ای ز شمشیر کج ات دین محمد شده راست
پایه ی قَدر تو از قدرت اندیشه فراست
من چسان مدح تو گویم که به شان تو رواست
مادح ات ای گهر پاک خدای یکتاست
آنکه ز او ارض و سما، لیل و نهار آمده است

تا جهان دیده یی ، تاریخ جهان دارد یاد
رادمردی چو تویی، مادر ایام نزاد
ای تو مردان جهان را به فتوت استاد
هرکجا است اسیری به کمند بیداد
فیض و مهر تو اش، اندوه، کنار آمده است

خاتم از جود تو انگشت گران کانِ سخاست
این چه بود و چه رعایت، چه عنایت، چه عطاست
این چه مردی و چه رادی و چه مجد و چه عُلاست
هرکه او بهره ور از خرمن الطاف شماست
نعمت او را ز یمین و ز یسار آمده است

ای ز سرچشمه جود تو فقیران سیراب
تشنه کامان دیار م و حرمان سیراب
ما ز فیض تو ، تو از رحمت رحمان سیراب
هرکه از رَشحه ی جود تو شد ای جان، سیراب
قلزم اندر نظرش اندک و خوار آمده است

زین سپس خواهم تا نقش ولای تو زنم
گر دمی مانده به جا، دم ز ثنای تو زنم
پشت پا بر همه آفاق، سوای تو زنم
بوسه بر خاک در لطف و عطای تو زنم
گر بگویید بدین در به چه کار آمده است

گرچه بر دوش دو صد بار شفاعت دارم
نقش عصیان همه در دفتر طاعت دارم
به ولایت تو که اقرار به ساحت دارم
بر تو ای خسرو دین چشمِ شفاعت دارم
سوی تو رو سیه ی زار و نَزار آمده است

دست گیر، ار نشود دست تو، ای دست خدا
دست گیری که کند، از من افتاده ز پا؟
دارم امید نجات از تو از آل عبا
یا علی، دست من و دامن تو روز جزا
ورنه زین بحر که سالم به کنار آمده است؟

یارب از ابر هدایت نم بارانم ده
آنچه شایان رضای تو بود آنم ده
...
ایکه لطف تو فزونتر ز شمار آمده است

تا بشد مدح علی زینت دیوان حمید
شرف از نام علی یافته عنوان حمید
زنده از نام علی گشته دل و جان حمید
شد روان در همه جا طبع سخنرانِ حمید
که به میدان، سخیِ یکه سوار آمده است


برچسب‌ها: مخمس, حمید
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ خرداد ۱۴۰۱ساعت 1:11  توسط سید مصطفی سائس  |