به آسمانِ نگاهت قسم که غصه و غم

ز فیض گرم حضورت شود ز خاطره کم

تو آن نسیم لطیفی که با نوازشِ خویش

غبارِ رنج مرا می بری ز شانه ی خم

هرآن شبی که جهانم اسیرِ ظلمت بود

تو آمدی و در آن از سحر زدی پرچم

چه درد ها که ز اشکم به دامن تو چکید

چه زخم ها که شد از دست های تو مرهم

اگر تمام جهان را به من دهند انعام

بدون مهرِ تو، مادر! ندارد ارزشِ نم

اگرچه وصفِ تو در واژه‌ها نمی ‌گنجد

که وصف شأن تو شد کار خالق اعظم

تو پایدار ترین شعر عمر من باشی

که ثبت دفتر من می شود به رقص قلم

به خاک پای تو "سائس" چو سجده زد، گفتا:

درخت عمر ترا سبز از خدا خواهم

۱۱ دسامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو، سائس


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف م
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۴ساعت 15:48  توسط سید مصطفی سائس  | 

مادرم مهری که می ریزی ز شفقت در دلم

می شود هر ذره اش گنجی مسرت در دلم

با حضورت کائنات از دیده ام بیرون شود

چون تویی سرچشمهٔ اسرارِ خلقت در دلم

هر سحر آیینه می‌گردد جهان از مهر تو

تا ببینم جلوه‌هایی از حقیقت در دلم

در شبِ بی‌راهگی چون شمع، سوسو می زنی

تا بیابم با تو شهراه هدایت در دلم

گرچه من دور از حقیقت، خسته و سرگشته‌ام

می‌دمی چون نفخه ای از روحِ همت در دلم

هر زمان نامت بر آید، می‌شکوفد جانِ من

می‌وزد عطری زِ باغِ نورِ عصمت در دلم

مهرت از لطفِ الهی در دل شب می ‌کشد

روزنی رو بر تجلّی‌ های وحدت در دلم

چون وجودت قبلهٔ آرامشِ جان می شود

هر سحر خواهم ترا غرق سلامت در دلم

۱۲ دسامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو، سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف م
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۴ساعت 15:47  توسط سید مصطفی سائس  | 

شبی که نور، به جامِ سپهر، زر انداخت

نسیمِ رحمتِ حق مژده ی سحر انداخت

به باغِ خلقتِ عالم، شکوفه‌ای رویید

به بوی، رونق بازار مشکِ تر انداخت

جهان زِ مقدمِ آن لاله، تازه تر گردید

که چادرش نخ امید بر بشر انداخت

به چشم مصطفوی، نور ز آسمان آمد

به قلب حیدرِ کرّار هم اثر انداخت

رسید فاطمه، خورشید از قیام افتاد

لقای فاطمه رخشیدن از قمر انداخت

ملایک آینه ‌دارِ جمالِ او گشتند

که حسنِ او ز حدودِ نظر گذر انداخت

جلالِ عصمت او در جهان علم افروخت

جمال عفت او سایه بر بشر انداخت

زِ مهرِ او همهٔ گلشنِ وجود شکُفت

که جان تازه به جان جهان ز سر انداخت

نسیمِ لطفِ الهی زِ زادِ او برخاست

عطیه ای شد و آنرا به خشک و تر انداخت

ز نور او دلِ عشّاق تا ابد روشن

که مهر گونه به اعماقِ شب سحر انداخت

دگر چه "سائس" از او می توان نوشت؟ ببین:

قلم به پای مدیحش ز دل گهر انداخت


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف ت
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۴ساعت 15:46  توسط سید مصطفی سائس  | 

چو سر زد مهر عصمت از افق، عالم چراغان شد

که در آئینه ی کوثر نمایان نور یزدان شد

ز اوج آسمان، گویا شمیمِ عشق می آمد

مدینه با نَفَس‌های بهشتی، رشک رضوان شد

شبِ میلاد، شد آذین فلک از ماه و از انجم

زمین آغوش بگشود و زمان گهواره‌ گردان شد

به یُمنِ مقدم او لاله ها رقصید در گلشن

نسیم شهر خوشبوتر ز انفاس بهاران شد

ملک در سجده‌ می‌گفت: آفرید امروز پیداگر

بهشت دیگری کز لطف همتای گلستان شد

امینِ وحی تا آمد سر افراز از فراز عرش

محمد با نگاهی پر زِ مهر خویش، خندان شد

تبسم داشت بر لب "انما" و "هَل أتٰی" می گفت

که عید کوثر سبحان برای خلق اعلان شد

خدیجه سجده ی شکرانه می زد دم به دم آندم

که از دامانِ او سرچشمه‌ی عصمت نمایان شد

به پیش پای او خورشید هم تعظیم می کرد و

زمین لبریز از شادی، زمان مست و غزل‌خوان شد

ملائک صنعت نقاش را تسبیح می گفتند

که زهرا جان رسید و نعمتِ هستی فراوان شد

ز کوثر هرچه نور است از ازل تابید بر هستی

که این نامِ مقدس تخته ‌بندِ کون و امکان شد

به باغ مصطفی تنها گلی روییده از رحمت

که از یمنش دلِ احمد چو باغی در بهاران شد

دهانش آیت داور، کلامش معنی منزل

شکوهِ سوره‌ی کوثر به نام اوست عنوان شد

وجودش آیتِ لطف و حیا از لحظه‌ی اول

و انفاسش طریقت را دلیلِ راهِ عرفان شد

چو گیسویش فرو افتاد از شب شد سحر پیدا

نسیم از عطر مویش مشکبار و عنبرافشان شد

حیا در چهره‌اش رنگی چو صبحِ صادقِ روشن

وفا در عصمتش لبریز و عفت بر تنش جان شد

ز شرحِ عصمتش عاجز زبانِ هاجر و حوا

ز شرم عفتش آسیه و مریم مسلمان شد

کلامش عشق را فتوا، پیامش مهر را معنا

صفاتش من چه میدانم که خلاقش ثناخوان شد

سخن کوتاه، این بانو زنی از جنسِ خاکی نیست

که در آیینه‌ی او نور سبحانی نمایان شد

گذشت از هرچه بانو بود این گوهر، که در جوهر

ز نور لایزالی جلوه گر در چهر انسان شد

بلی! آیینه‌ی رویش حکایت داشت از نوری

که از انظار او هر ذره نورانی و رخشان شد

چه غم ابنای آدم را ز امواج هلاکت زا

که این بانو به طوفان بلا، کشتی نگهبان شد

جهان بر خویش می‌بالید از میلاد او آن روزِ

که گویی خلقتی دیگر جهانبان را نمایان شد

درون سینه‌ی هستی صدایی آمد و ‌گفتا

که زهرا روحِ عالم را شکوه بخشید و ارکان شد

اگر در کعبه شد میلادِ شاه اولیاء اکنون

ز بیت وحی این مولود در هستی نمایان شد

نبود این اتفاقی، بل خدا میخواست اینگونه

دو نور آید بهم کز آن ولایت ثبت دوران شد

به دامانش حسن شد مطلع انوار بخشایش

حسین آمد ز خونش راهِ آزادی نمایان شد

امامانِ هدایتگر همه دنبال یک دیگر

ز نسل این دو تا گوهر، بشر را آب حیوان شد

ز زهرا گفتن آسان نیست، باید روح را تطهیر

که در وصفش به قرآن آیه تطهیر عنوان شد

به او سوگند اگر دنیا سراپا کفر هم گردد

به دامان ولایش هر که چنگ زد، مسلمان شد

ولی عمری اگر عابد عبادت کرد بی مهرش

نبتواند برابر هم به خاک پای سلمان شد

ولایت با تو آغاز و به نسلِ توست پایانش

تو خورشیدی که تابیدی جهانی نورباران شد

سلامم بر تو‌ای بانو، خدا را شکر می گویم

که نقشِ مهر تو بر لوحِ دل هامان فروزان شد

تو آنی که خدا بر تو نویدِ رحمتش داده

که آیت‌های لطف او به چشمت جلوه‌گردان شد

تو را «امّ ابیها» خواند آن خورشیدِ عالم‌تاب

که در تفسیرِ این معنا خِرد وا مانده حیران شد

و "سائس" گفت اگر در مدح تو این شعر را مادر

ز بامت دانه برچیده که بلبل سا خوش الحان شد

همیشه این دعا جاری‌ست بر لب‌های مشتاقان:

که نامت تا ابد مانا کز آن عالم گلستان شد

۱۱ دسامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو، سویدن


برچسب‌ها: قصیده, سید مصطفی سائس, ردیف د
+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۴ساعت 15:43  توسط سید مصطفی سائس  | 

مدینه بار دگر بی‌قرار و پژمان شد

مدینه نه، که جهان غصه دار و گریان شد

زمین گرفته به دل داغ و آسمان زخمیست

ستاره ها چقدر حال شان پریشان شد

غروب آمد و مهر بتول کرد افول

خزان ندیده، گلِ باغ و راغ ویران شد

صدای ناله‌ی دیوار و در، هنوز آید

گواهِ غربتِ آن دردِ بی‌کران، "آن" شد

علی شکسته دل و خسته از سکوتِ زمان

که دلخوشیش کنون زیر خاک پنهان شد

کدام مرد ، تحمل کند فراقِ تو را؟

که صبرِ کوه در این سوگ هم پریشان شد

سلام ما به تو، ای روحِ اطهر قدسی

سلام ما به تو کز تو جهان گلستان شد

به یادِ چشم علی، در شبِ وداعِ شما

تمامِ عرش نشینان به آه و افغان شد

فرشته‌ها به عزایت به خاک می‌افتند

که سوگِ دخترِ سرحلقه ی رسولان شد

تو رفتی و نفسِ نور از جهان کم شد

که آفتابِ فروزان به خاک یکسان شد

ز داغِ غربتِ تو، سینه‌ام شرر دارد

همین شرار، طبیب دل پریشان شد

اگرچه سوخت دل "سائس" از غمت، مادر

خوشم که عشقِ تو در آن عمودِ ایمان شد

به نخ معجر خاکی دخیل می بندم

که رازِ خلقتِ هستی از آن نمایان شد

۳ نوامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو؛ سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف د
+ نوشته شده در  شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:45  توسط سید مصطفی سائس  | 

غزل مرثیه در سوگ حضرت زهرا(س)

چراغ خانه‌ی وحی از هجومِ دود، شکست

میان سینه ی دیوار و در، عمود شکست

پس از تو طاقِ دل مصطفی ترک برداشت

شکوهِ صبر علی در غم تو زود شکست

مدینه مانده و آن عطر یاسِ گم شده اش

که دوش رونق بازار مشک و عود شکست

به خاک، خفته گلی، ز آفتاب روشن‌تر

گلی که فاش شد از یمن او وجود، شکست

صداي ناله‌ی زينب به گوش می آید

که دست و پهلوی مادر بشد کبود، شکست

به گریه گفت علی نیمه شب به فضه که: آه ...

کسی که زنگ غم از چهره می زدود، شکست!»

جهان هنوز از این دردِ بی دوا داغ است

که کرد میخ به مرز حیا ورود، شکست

اگر به زانوی غم مانده شد سرِ "سائس"

دلش به سوگ تو ای مهرِ بزم جود، شکست

چو دید تاب نیارد به پای روضه ی تو

قلم گذاشت سر خویش در سجود، شکست

۴ نوامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو؛ سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف ت
+ نوشته شده در  شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:43  توسط سید مصطفی سائس  | 

تو رفتی، بعد تو در سینه اش شرر دارد

علی شکست و مدینه از این، خبر دارد

غروبِ خسته ی شبهای بی تو تاریک است

که ماهِ خانه ی وحی خدا سفر دارد

کسی نگفت چرا او سکوت کرد کنون

که هرچه بود به یک "در" تمام بردارد

همان که قلعه ی خیبر شکست، می بینی

که بعد رفتن تو دست بر کمر دارد

اگر نبود به کف ذوالفقار، همرۀ تو

دلِ علی به خدا بود خوش، سپر دارد

صدای بغض گلو گیر می رسد در گوش

که روی آینه از آه، رنگ بر دارد

ببین به غربت من، نازنین که ویرانم

برای دردِ دلم شهر، گوشِ کر دارد

نگفتمت که پر از گرگ گشته شهر کنون

برون برآمدن از خانه ات خطر دارد

نگفتمت که دگر کار خانه را کم کن

که کار خانه برای شما ضرر دارد

نگفتمت که نزن شانه موی زینب، چون

رمق نداشت، که دست تو شانه بر دارد

کنون که رخت سفر بسته ای، برو، اما

دعا بکن تو برایم، دعا اثر دارد

مدینه بعد تو افتاد در غم و اندوه

و خاک، خاک ترا تا ابد به سر دارد

بس است "سائس" از این ماجرا زدی آتش

به قلب هرکه دلی زنده در بشر دارد

خدا به حرمت آن پهلوی شکسته ی عشق

دل تمام زمین را ز غصه بر دارد

۵ نوامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو؛ سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف د
+ نوشته شده در  شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:41  توسط سید مصطفی سائس  | 

ای شکسته دل، بگو از صورت ماه منیر

ای خمیده قد، بگو از قامتِ آن بی نظیر

بر در خانه چو آتش در گرفت از بر گرفت

زهره را، شد مشتری آنگاه در غمها اسیر

شاهکار دست خلقت را که آسیبی رسید

از صدا افتاد حتی ناله ی "نعم الأمیر"

دستِ غم بر شانه ی حیدر نشست و بی‌کلام

خانه از اندوه پُر شد، خشت‌ها گردید تیر

چشمِ زهرا بسته شد، امّا جهان وا ماند از او

ماند تنها، ماند غم، مانند مانی ماند میر

در شبِ تارِ فراقش، سوخت شمعِ آفتاب

تا سحر خون می‌چکید از دیده های مرد پیر

قصه را کن مختصر "سائس" نزن زین بیشتر

قلب عالم را شرر از آتش قلب امیر

ای نسیمِ کوی زهرا، بر دل "سائس" گذر

تا شود مانند یاسی در هوایش دلپذیر

#سائس

۶ نوامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو؛ سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف ر
+ نوشته شده در  شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:39  توسط سید مصطفی سائس  | 

شبی که ماه جدا گشته بود از دریا

شبی که داشت در آن زاغ، چهره ی بیضا

زمین، کبودتر از اشک‌های مروارید

کبودتر ز زمین رنگ صورت عذرا

به گریه بود درِ خانه، خشت‌، خشتِ حیاط

و می تپید دل کوچه ، لیک در آنجا

درِ شکسته به گوشش طنین می آمد

که رفت و ماند یدالله را به غم تنها

پناه خویش چو دیدند خفته در تابوت

حسین ماند و حسن ماند و کوهی از غمها

جنازه بر سر دوش علی و می دیدند

نه طاقت است به دست خدا نه تاب به پا

مدینه غرق ملال و سکوت بود آن شب

و می نمود سماواتیان چنین نجوا:

که چون نگشت بلند آتش از دل آن شهر؟

که دید؛ سوخت، دلِ شب، دل ولی خدا

و دل، شکسته‌ترین بیت را سرود انگار

شکسته بود دلی، "سائس" از غم زهرا

جهان کنون شود ار لاله زار، نیست عجیب

که داغِ اوست به دل ها هنوز پابرجا

۲۵ نوامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو؛ سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف الف
+ نوشته شده در  شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:37  توسط سید مصطفی سائس  | 

شبی که گریه ی پنهان ربود دریا را
و بادِ تند، زمین زد، شکست صهبا را

به چشم خورد غبارِ غمی که، روی زمین
نشست و لرزۀ اندوه گرفت دنیا را

زمین خموش و نفس حبس شد میانِ سکوت
که بشکند دلِ آن آسمانِ بالا را

شکست شیشهٔ صبری که کوه بود و از آن
هزار قطره چکید از دو چشم، دریا را

جهان ز بغضِ نهانی که در گلویش بود
گمان بَرد که زمان می شکست فردا را

ز اشکِ نیمه‌ شبِ سجده‌های خاموشش
چکید هق‌هقِ یک درد، مردِ تنها را

و آن طرف دو پرنده ز بیم فصل خزان
طواف در دل شب داشت سرو رعنا را

که بادِ خسته گذر کرد از آن شبِ تاریک
و بُرد از برِ مجنون به دوش لیلا را

نوشت "سائس" از این درد مبهم ار غزلی
گریست آنکه به معنا رسید، شب ها را
۲۷ نوامبر ۲۰۲۵
شعر مالمو، سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف الف
+ نوشته شده در  شنبه ۸ آذر ۱۴۰۴ساعت 11:34  توسط سید مصطفی سائس  | 

ای نگاهت روشنی‌بخشِ دلِ شاه و گدا

خاک پایت سجده‌گاه خاصِ پاکانِ خدا

دخترِ خورشیدِ عصمت، مادرِ دریایِ نور

رمز تصویب دعا، آرامِ جانِ مصطفی

گر نسیمی از حریمِ خانه‌ات خیزد دمی

می‌ دمد جان بر مزار عاشقانِ باصفا

هر شب از بامِ دعا سویِ بهشتت می‌ پرم

تا ببوسم ردّ پایت را به اشکِ التجا

هرکه دارد گنج حُب تو درون سینه اش

در هوای تربتت جان می دهد بی ادعا

ای نسیمِ صبحِ کوثر، با خودت دل را ببر

از مسیرِ کربلا تا کویِ یارِ آشنا

تا بگویم شمه ای از دردِ دل های علی

تا بخوانم روضه ای از غربت شیر خدا

ای زلالِ چشمه‌ی ایمان و تندیس وفا

ای کمال عصمتت روشنگر آیینه ها

هر کجا نامِ تو آید، گل به سوگت می‌ دمد

یاس‌ها پژمرده گردند از غمت در هر کجا

آفتابِ عصمتت رفت و جهان در غم نشست

سایه‌اش افتاد بر دیوارِ ماتم‌خانه‌ها

بهرِ مظلومیتت هر دل چو دریا می‌تپد

موج می‌گیرد سپس در ماتم خونِ خدا

رفتی ای یاسِ کبود و ماند مثلِ لاله‌ای

در دلِ یک عاشقِ دل‌سوخته، داغِ شما

روضه‌خوانی مانده در غربت، گلوگیر از غمت

می‌برد نامِ تو را با سوزِ جان در روضه‌ها

فاطمه! پژمرد دل از هجر رویت، دلبرم

گوش کن فریاد دارد از فراقت مرتضی:

خانه‌ات بوی غمِ نانِ یتیمی می‌دهد

کاسه شد در دست زینب خالی از نان شما

خشت‌ها بر زخمِ در بوسه زنند از شرمِ تو

باد می‌پیچد هنوز آن ناله را در کوچه ها

دستِ لرزانِ علی می‌لرزد از یادِ تو باز

یادِ سیلی می‌وزد بر گونه های مجتبی

کو شمیمِ چادرت در کوچه‌های بی‌کسی؟

کو تپش‌های دلِ نخلِ دعایِ بی‌صدا؟

دسته ی دستاس دلتنگِ کفِ دستت شده

سائلِ دروازه‌ات باز آمده با التجا

بعدِ تو گریند اگر محراب‌ها بر حالِ من

یا رسد فریادِ من در گوشِ چاهی بی‌صدا

حق بده، دیگر ندارم هم‌زبان و هم‌دلی

نیست دیگر در کنارم گوشِ بازِ آشنا

چاه می‌داند علی از بعدِ تو شب‌ها چه گفت

اشک می‌ریزد به یادِ پهلوی درد آشنا

در شبی مرموز و سرد از آسمانِ چشمِ او

ماه پنهان شد، ستاره گشت از بطنش جدا

چشمِ زینب پر شد از تصویرِ بازوی کبود

کودکانت مانده در اندوه، در خوف و رجا

تا قیامت خفته در گهواره‌ی اندوهِ توست

روضه‌ی خونین دلی با اشک غم، بی‌انتها

بس کن ای سائس! دعا کن بر ظهورِ منتقم

تا بیاید باز گیرد انتقامِ ماجرا

ای که قرآن یافت با نام تو زینت بیشتر

ای که بر لب داشتی ذکرِ خفیِ ربّنا

تا نفس دارم، بوَد نام تو هر دم بر لبم

وصف تو باشد تمامِ کار من صبح و مسا

نی غلط کردم، کجا وصف شما و من کجا؟

وصف ذاتت را به قرآن خواند باید از خدا

مهربانا! مادرا! ما را جهنم چون برند؟

گوشه ی چشمی اگر بر ما کنی روز جزا

تا نیاید مهدیِ تو، روزِ ما روشن مباد

تا نگیرد انتقامِ گریه‌های مرتضی


برچسب‌ها: قصیده, سید مصطفی سائس, ردیف الف
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴ساعت 18:11  توسط سید مصطفی سائس  | 

مدینه بار دگر بی‌قرار و پژمان شد

مدینه نه، که جهان غصه دار و گریان شد

زمین گرفته به دل داغ و آسمان زخمیست

ستاره ها چقدر حال شان پریشان شد

غروب آمد و مهر بتول کرد افول

خزان ندیده، گلِ باغ و راغ ویران شد

صدای ناله‌ی دیوار و در، هنوز آید

گواهِ غربتِ آن دردِ بی‌کران، "آن" شد

علی شکسته دل و خسته از سکوتِ زمان

که دلخوشیش کنون زیر خاک پنهان شد

کدام مرد ، تحمل کند فراقِ تو را؟

که صبرِ کوه در این سوگ هم پریشان شد

سلام ما به تو، ای روحِ اطهر قدسی

سلام ما به تو کز تو جهان گلستان شد

به یادِ چشم علی، در شبِ وداعِ شما

تمامِ عرش نشینان به آه و افغان شد

فرشته‌ها به عزایت به خاک می‌افتند

که سوگِ دخترِ سرحلقه ی رسولان شد

تو رفتی و نفسِ نور از جهان کم شد

که آفتابِ فروزان به خاک یکسان شد

ز داغِ غربتِ تو، سینه‌ام شرر دارد

همین شرار، طبیب دل پریشان شد

اگرچه سوخت دل "سائس" از غمت، مادر

خوشم که عشقِ تو در آن عمودِ ایمان شد

به نخ معجر خاکی دخیل می بندم

که رازِ خلقتِ هستی از آن نمایان شد

۳ نوامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو؛ سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف د
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۴ساعت 17:9  توسط سید مصطفی سائس  | 

چراغ خانه‌ی وحی از هجومِ دود، شکست

میان سینه ی دیوار و در، عمود شکست

پس از تو طاقِ دل مصطفی ترک برداشت

شکوهِ صبر علی در غم تو زود شکست

مدینه مانده و آن عطر یاسِ گم شده اش

که دوش رونق بازار مشک و عود شکست

به خاک، خفته گلی، ز آفتاب روشن‌تر

گلی که فاش شد از یمن او وجود، شکست

صداي ناله‌ی زينب به گوش می آید

که دست و پهلوی مادر بشد کبود، شکست

به گریه گفت علی نیمه شب به فضه که: آه ...

کسی که زنگ غم از چهره می زدود، شکست!»

جهان هنوز از این دردِ بی دوا داغ است

که کرد میخ به مرز حیا ورود، شکست

اگر به زانوی غم مانده شد سرِ "سائس"

دلش به سوگ تو ای مهرِ بزم جود، شکست

چو دید تاب نیارد به پای روضه ی تو

قلم گذاشت سر خویش در سجود، شکست

۴ نوامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو؛ سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف ت
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۴ساعت 17:5  توسط سید مصطفی سائس  | 

تو رفتی، بعد تو در سینه اش شرر دارد

علی شکست و مدینه از این، خبر دارد

غروبِ خسته ی شبهای بی تو تاریک است

که ماهِ خانه ی وحی خدا سفر دارد

کسی نگفت چرا او سکوت کرد کنون

که هرچه بود به یک "در" تمام بردارد

همان که قلعه ی خیبر شکست، می شکند

که بعد رفتن تو دست بر کمر دارد

اگر نبود به کف ذوالفقار، همرۀ تو

دلِ علی به خدا بود خوش، سپر دارد

صدای بغض گلو گیر می رسد در گوش

که روی آینه از آه، رنگ بر دارد

ببین به غربت من، نازنین که ویرانم

برای دردِ دلم شهر، گوشِ کر دارد

نگفتمت که پر از گرگ گشته شهر کنون

برون برآمدن از خانه ات خطر دارد

نگفتمت که دگر کار خانه را کم کن

که کار خانه برای شما ضرر دارد

نگفتمت که نزن شانه موی زینب، چون

رمق نداشت، که دست تو شانه بر دارد

کنون که رخت سفر بسته ای، برو، اما

دعا بکن تو برایم، دعا اثر دارد

مدینه بعد تو افتاد در غم و اندوه

و خاک، خاک ترا تا ابد به سر دارد

بس است "سائس" از این ماجرا زدی آتش

به قلب هرکه دلی زنده در بشر دارد

خدا به حرمت آن پهلوی شکسته ی عشق

دل تمام زمین را ز غصه بر دارد

۵ نوامبر ۲۰۲۵

شهر مالمو؛ سویدن


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف د
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۴ساعت 17:3  توسط سید مصطفی سائس  | 

تا فخر سماوات و زمین پشت در افتاد

در "رمز قبولی دعاها" خطر افتاد

در کوچه چکید اشک غم از چشم ستاره

زان ضربه کز آن لکه به روي قمر افتاد

آن خانه که جبریل امین رهگذرش بود

یکباره چه شد دیو و ددی را گذر افتاد

سادات!

ببخشید مرا،

مادر تان ... آه

با ضرب لگد خورد زمین، مختصر افتاد

از امر پیمبر نبرد دست به شمشیر

اکنون چه کند؟ شیر خدا را سپر افتاد

تا دید حیا رخت سفر بسته از آن شهر

دنبال پدر، دخت پدر در سفر افتاد

"سائس" نتواند که دهد شرح حکایت

زهرا به زمین خورد و علی از کمر افتاد


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف د
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۳ساعت 0:4  توسط سید مصطفی سائس  | 

سلام من به تو ای بی کرانه، ای دریا

ای آنکه دامنهٔ لطف توست یک زهرا

شناسنامه ی تو صبح و مادرت نور است

پدر؛ تبسم و از توست بندگی پیدا

شبیه کردنِ تو مثل دیگری…؟ هرگز !

نه مثل مریم و ساره، نه هاجر و حوّا

شبیه هیچ کسی نیستی، نه! می باشی

فقط شبیه خودت، یعنی؛ حضرت زهرا

که پاکِ پاک و زلالی شبیه یک شب قدر

شبیه آیه ی تطهیر و مثل اعطینا

اگرچه غصهٔ دنیاست جمع در دل تو

که یک سر است ترا و هزار تا سودا

گهی به یاد علی، گاه فکر همسایه

گهی به فکر شفاعت نمودنِ دنیا

میان لجهٔ غم سائس است گمشده ای

تو مادری کن و فرزند خویش کن پیدا

به هر دری که زدم نا امید برگشتم

گره ز کار من اکنون بیا خودت بگشا

شهر مالمو، ۱۹ مارس ۲۰۲۳


برچسب‌ها: غزل, سید مصطفی سائس, ردیف الف
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳ساعت 13:47  توسط سید مصطفی سائس  | 

باز از چه ساز مطربِ شب روح پرور است؟

باز از چه ناز و عشوه به رفتارِ دلبر است؟

باز از چه امشب آمده در وجد آسمان؟

مه در میان نشسته و رقاصه اختر است

دل‌های خسته را که نوازش دهد کنون؟

داوود گوئیا که در اینجا سخنور است

صحرا به ‏تن نموده لباس سفید و سرخ

در دامنش شقایق و یاس و صنوبر است

از برکت صبا که وزیده به شاخ گل

اشگوفه روی آب ببینی شناور است

افشانده بس که عطر خوش از ناف، گلستان

پُر کوچه باغها ز شمیم معنبر است

در کوهسار پرچم گل شد بلند باز

در جویبار زمزمه برپا ز شرشر است

با آنکه وقت عیش و نشاط است در زمین

با آنکه بسته بر روی غمها کنون در است

دیشب چنانچه غرق در افکار خود بُدم

زنگی زدم بر آنکه مرا تاج بر سر است

بعد از سلام و عرض ادب، گفتمش: بگو

لبخند از چه در لبت ای پاک گوهر است؟

شمس الشموس جلوه مگر کرده که از او

تاریک رنگ چهره ی خورشید خاور است؟

گفتا: غم هرچه هست فراموش کن پسر

که امروز از عنایت حق روز مادر است

دنیا گذشتنی ست مخور غم که عاقبت

تا پلک را بهم بزنی روز آخر است

افسرده از چه گوشه ی غربت گزیده ای؟

تا کی درون سینه ترا غم مستّر است

برخیز و شاد باش و به وجد آی و می بنوش

زیرا که می حلال تر از شیر مادر است

یک جرعه هم بریز به من از رهٔ وفا

ز آن می که آن زلال تر از آب کوثر است

تا مستِ مست گردم و از خود شوم برون

ما را چه غم که عمر جهان رو به آخر است

ما تشنه زاده ایم و بنوشیم صبح و شام

این تشنگیِ دائم ما ارثِ مادر است

ساقی بیار باده کنون دل به دست گیر

زیرا که طوف کعبه ی دل، حج اکبر است

بیجا سخن ز زهد مزن پیش ما، بگو

با مدعی که خویش در این کیش کافر است

تا کی سخن ز لهو و لعب میزنی؟ بس است!

در پیش ما فقط سخن از دوست خوش‌تر است

تکرار هر سخن دلِ ما را کند ملول

جز در مدیح دوست که قند مکرر است

زنار و سبحه سهم تو باشد، نیاز نیست

ما را که دل اسیر سر زلف دلبر است

شکرانه ی خدای بده جام دیگری

که امشب شب ولادت زهرای اطهر است

در خانه ی رسول خدا دیده وا نمود

گلدختری که بر پدر خویش مادر است

اهداء نموده فاطمه را حق به مصطفی

تا دشمنش به طعنه نگوید که ابتر است

وصفش خدای گفته به قرآن بدون شک

تصدیق ادعای من آیات کوثر است

صدیقه ی مطهره، آن بضعةُ الرَّسول

خیرالنساء که مادر شبیر و شبّر است

آنکس که در بهشت چو‌ حوا گذار کرد

با چشم خویش دید جمالش مصور است

آن آفتاب جود و سخاوت که بر درش

شاه و گدا فتاده ز پس ذره پرور است

در پاکی و قداست و عز و شرافت اش

مرآتِ ذاتِ اقدسِ الله اکبر است

دلشاد شو رسول خدا! فاطمه رسید

آغوش خود گشا که بهشت معطر است

خیرالنساء یکیست فقط در بشر، بدان

مریم کمینه خادم زهرای اطهر است

حوا غلام حلقه به گوشش که بود، دید

از خادمان دیگر او شخص هاجر است

مریم که زاده بود ز عیسی یکی گهر

اهدای او برای بشر یازده گوهر است

هریک چراغ دانش و تقوا و معرفت

هر یک به زعم خویش امیر است و رهبر است

آنان که حامیان عدالت به روزگار

گردیده اند و دشمن ظلم و ستمگر است

نازم به نام نامی زهرا که از شرف

نامش در این قصیده مرا زیب دفتر است

او را به نام قائمه ی عرش خوانده اند

در رتبه از تمام ملائک فزونتر است

بر عرشیان و مسند شان زیب و زیور او

بر فرشیان و کشتی شان همچو لنگر است

پشت فلک خمیده که بینی، دلیل آن:

در حال سجده بر در زهرای اطهر است

آیینه ی صفات الهی ست فاطمه

چون بر صفات ذات خداوند مظهر است

در باب ازدواج پیمبر برای او

گفتا: فقط علیست که شایسته همسر است

همتای او نمی شود هرکس به روزگار

جز حیدری که فاتح بدر است و خیبر است

آری علی و فاطمه از حکم کردگار

یک روح آسمانی درون دو پیکر است

قربان فاطمه که عجب مادری کند

دامان مهر و الفت او ذره پرور است

شاهان روزگار، گدایان درگه اش

حاجت روای خسرو و خاقان و قیصر است

جانم از سخاوت خود ارث برده بود

افتاده بر در کرم او سکندر است

در جنگ بر ضریح ندارد علی نیاز

“یا فاطمه” به معرکه ها حرز حیدر است

مدیون او تمام بشر بود باید هم

چون از طفیل اوست که روزی مقرر است

از روز رستخیز چه غم تا به دل بوَد

مهر کسی که شافعه ی روز محشر است

باور کنید هرکه ندارد محبت اش

در دل، فقط خر است و یا زاده ی خر است

تاریخ را ورق چو زدم، یافتم در آن

غمگین ترینِ قصه، همان قصه ی در است

سائس مزن ز قصه ی در آتشم کنون

که امروز روز عیش و سرور پیمبر است

ختم سخن “سلامٌ علیها” بگو، فرست

لعنت بر آنکه قاتل زهرای اطهر است

هرکس که تخم کینه ی او کاشت در دلش

جایش میان شعله ی سوزنده آذر است

وانکس که زد به دامن او چنگ از ولا

در چنگ او به حشر یکی جام کوثر است

نورشبوری

۶ جنوری ۲۰۲۴


برچسب‌ها: قصیده, سید مصطفی سائس, ردیف ت
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳ساعت 13:42  توسط سید مصطفی سائس  | 

ای لعل لبت از شکر و شهد شکر تر

مهتاب به پیش مۀ روی تو محقر

زلف تو درازیش بوَد چون شب یلدا

گیسوت سیاهیش بوَد مِشک معطر

بادام سیه مغز دو چشمان قشنگت

از نرگس جادوی غزال ختنی سر

مژگان تو یک لشکر تیر افگنِ رزمی

ابروی تو بر صید دل ما زده خنجر

مثل تو دگر دیده ی عشاق ندیده

هستی ز همه ماهوشان مهوش برتر

گلچهره و گلدانه و گلرنگ و گل اندام

دلبرده ی دلداری و دلداده ی دلبر

طوبا قد و سیمین بر و شیرین دهن استی

دندان تو در درج دهن هست چو گوهر

گر عشوه و لبخند تو هر یک هنری است

ناز تو کشیدن هنری از همه برتر

ما مست و خرابیم و نداریم سر و کار

با خرقه ی پشمینه ی زهادِ توانگر

دادیم از اول چو دل خویش به دریا

کی نم نم باران کند این سینه ی ما تر

امروز که بر وفق مراد دل ما شد

دنیای دنی، پس چه غم از صحنۀ محشر

وقت است که از بوی گل و نکهت سنبل

مجلس همه پر غالیه بو گردد و عنبر

از برکت آلاله و نسرین و شقایق

امشب شده صحن چمن و باغ معطر

شرب است و شراب است و کباب است مهیا

برخیز و بریز از می دیرینه به ساغر

تا مست شوم پیشتر از اینکه ببندم

رخت سفر خویش از این چرخ ستمگر

با چنگ و نی و بربط و تنبور بیاور

زآن می که برد زنگ عطش از دل مضطر

زآن می که کند نیست منیّت ز وجودم

وانگاه مرا مست کند تا دم آخر

شادیِ دل دوست میی ریز به جامم

کامروز به ختم رسل اهدا شده دختر

در خانه وحی احدی، دیده گشوده

زهرا، که صفات صمدی را شده مظهر

او فاطمهٔ طاهرهٔ راضیه باشد

مامُ الحسنین، زوجۀ پاکیزه ی حیدر

بانوی بهشت، عارفه ی عرش خداوند

ام النجباء، حضرت صدیقه ی اطهر

قربان تو ای فاطمه، ای ام ابیها!

ای آنکه خدا در قدمت ریخته کوثر

تو دیده گشودی به جهان تا پدرت را

دشمن نتواند بزند طعنه ی ابتر

نازک رخ و نازک تن و نازک بدن هستی

افسوس که نازت نکشیدند عقب در

در سیره، تو الگوی تمام همه خوبان

در چهره تو خورشید و از آنهم شده انور

الطاف تو از آنچه عیان است بود بیش

اوصاف تو از شرح بیان است، فزونتر

کشتی دل گمشده گان سفر عشق

در ساحل امن تو زند یکسره لنگر‌

از باور تو یافته اسلام حقیقت

از چادر تو یافته دین زینت و زیور

گردی که از آن چادر خاکی به زمین خورد

در چشم خرد با دو جهان گشت برابر

پاس تو نگه داشته ناموس خلایق

در کل جهان بین همه اکبر و اصغر

وقتی که علی بیکس و بی یار شد آنگاه

گشتی ز دل و جانِ خودت یک تنه لشکر

آنی تو که در روز جزا آتش خشمت

در قعر سقر جای دهد ملحد کافر

آنکس که به دل مُهر ولایت زده باشد

هرگز نکند بیم از آن آتش و آذر

تا هست جهان، نام تو ای مادر سادات!

پاینده و جاوید و گرامیست سراسر

تکرار کنم نام شریف تو که نامت

چون قند بود، به که شود قند مکرر

ای فاطمهٔ طاهره ، ای عصمت کبری

ای آنکه تویی موهبت ایزد داور

سائس به درت آمده با عالمی اندوه

دریاب ازین غم که شد آسیمه و مضطر

شهر مالمو، سویدن

۲۰۲۳/۰۱/۱۵


برچسب‌ها: قصیده, سید مصطفی سائس, ردیف ر
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۶ دی ۱۴۰۳ساعت 13:40  توسط سید مصطفی سائس  | 

 

می رسد قصه به آن جا که علی دلتنگ است

می‌فروشد زرهی را که رفیق جنگ است
چه نیازی دگر این مرد به جوشن دارد
«ان یکاد» از نفسِ فاطمه بر تن دارد
خبر از شوق به افلاک سراسیمه رسید
تا که این نیمه ی توحید به آن نیمه رسید

علی و فاطمه در سایه ی هم، فکر کنید
شانه در شانه دو تا کعبۀ یک دست سفید

عشق تا قبلِ همین واقعه مصداق نداشت
ساز و آواز خدا گوشه ی عشاق نداشت

کوچه آذین شده در همهمه آرام آرام

تا قدم رنجه کند فاطمه آرام آرام

فاطمه... فاطمه با رایحه ی گل آمد
ناگهان شعر حماسی به تغزل آمد

آسمان با نفسش رنگ دگر پیدا کرد
دستِ او پیرهنِ نو به تن دنیا کرد

ابر، مَهریه ی او بود که باران آمد
نفس فاطمه فرمود که باران آمد

ناگهان پنجره‌ای رو به تماشا وا شد
هر کجا قافیه «یا فاطمةالزهرا» شد

مثنوی نام تو را برده،‌ تلاطم دارد
چادرت را بتکان،‌ قصد تیمم دارد

می‌رود قصه ما سوی سرانجام آرام
دفتر قصه ورق می‌خورد آرام آرام»


برچسب‌ها: شعر نو, سید حمید رضا برقعی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱ساعت 18:52  توسط سید مصطفی سائس  | 

جهان برای شکوفا شدن مهیا بود
و این قشنگ ترین اتفاقِ دنیا بود
که دست فاطمه در دستهای مولا بود
به اعتقاد من اصلا غدیر اینجا بود

پدر به فاطمه رو کرد، اینچنین فرمود
دلیل خلقتِ لاهوت، ازدواج تو بود

قرار شد که شما بی قــــرارِ هم باشید
جهان دچار شما شد دچار هم باشید
تمام عمر دمادم کنار هم باشید
و در مصاف خطر ذوالفقار هم باشید

دعای من همه این بوده تا به هم برسید
که خلق گشته زمین تا شما به هم برسید

نفس نفس همه جا عاشقانه همدمِ هم
خدا نکرده اگر زخم بود مرهمِ هم
صفا و مروه و رکن و مقام و زمزم هم
چرا که قبله ی من هم علیست فاطمه هم

و رو به اهل مدینه چنین سفارش کرد
نوشته ام که سفارش، نه! بلکه خواهش کرد

همیشه نام علی را امام بگذارید
به خانواده ی من احترام بگذارید
برای فاطمه سنگ تمام بگذارید
و روی زخم دلش التیام بگذارید

جهان بدون علی رنگ و بو نخواهد داشت
بدون فاطمه هم آبرو نخواهد داشت

شنيده مي شود از آسمان صدايي كه…
كشيده شعر مرا باز هم به جايي كه …
نبود هيچ كسي جز خدا،خدايي كه…
نوشت نام تو را ،نام اشنايي كه

پس از نوشتن آن آسمان تبسم كرد
و از شنيدنش افلاك دست و پا گم كرد

نوشت فاطمه، شاعر زبانش الكن شد
نوشت فاطمه، هفت آسمان مزين شد
نوشت فاطمه، تكليف نور روشن شد
دليل خلق زمين و زمان معين شد

نوشت فاطمه یعنی خدا غزل گفته است
غزل قصیده ی نابی که در ازل گفته است

نوشت: فاطمه تعريف ديگري دارد
ز درك خاك مَقام فراتري دارد
خوشا به حال پيمبر چه مادري دارد
درون خانه بهشت معطري دارد

پدر هميشه كنارت حضور گرمي داشت
براي وصف تو از عرش واژه بر مي داشت

چرا كه روي زمين واژه ی وزيني نيست
و شأن وصف تو اوصاف اين چنيني نيست
و جاي صحبت اين شاعر زميني نيست
و شعر گفتن ما غير شرمگيني نيست

خدا فراتر از اين واژه ها كشيده تو را
گمان كنم كه تورا، اصلا آفريده تو را

كه گرد چادر تو آسمان طواف كند
و زير سايه ی آن کعبه اعتکاف كند
ملك ببيند وآنگاه اعتراف كند
كه اين شكوه، جهان را پر از عفاف كند

كتاب زندگي ات را مرور بايد كرد
مرور كوثر و تطهيرو نور بايد كرد

در آن زمان كه دل از روزگار دلخور بود
و وصف مردمش الهاكم التكاثر بود
درون خانه ی تو نان فقر آجر بود
شبيه شعب ابي طالب از خدا پر بود

بهشتِ عالم بالا برايت آماده است
حصير خانه ی مولا به پايت افتاده است

به حكم عشق بنا شد در آسمان علي
علي از آن تو باشد… تو هم از آن علي
چه عاشقانه همه عمر مهربان علي!
به نان خشك علي ساختي، به نان علي

از آسمان نگاهت ستاره مي خواهم
اگر اجازه دهي با اشاره مي خواهم

به ياد آن دل از شهر خسته بنويسم
كنار شعر دو ركعت نشسته بنويسم
شكسته آمده ام تا شكسته بنويسم
و پيش چشم تو با دست بسته بنويسم

به شعر از نفس افتاده جان تازه بده
و مادري كن و اينبار هم اجازه بده

به افتخار بگوييم از تبار توايم
هنوز هم كه هنوز است بي قرار توايم
اگر چه ما همه در حسرت مزار توايم
كنار حضرت معصومه در كنار توايم

فضاي سينه پر از عشق بي كرانهء توست
كرم نما و فرود آ كه خانه خانهء توست


برچسب‌ها: مسدس, سید حمید رضا برقعی
+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ تیر ۱۴۰۱ساعت 16:44  توسط سید مصطفی سائس  | 

امشب زمین به عرش کند باز افتخار
زیرا ظهور کرده در ‏آن نور کردگار


باریده ابر رحمت حق بر جهانیان
گستَرده دست قدرت او فرش نوبهار


امشب شمیم باغ، معطر بود ز گل
امشب نسیم راغ، دهد بوی مشکِ تار


یک سو چمن نهاده به سر، تاج نسترن
یکسو فتاده یاسمن، اطراف جویبار


امشب به گوش می رسد از سوی دیگری
«شکر خدا» ز زمزمه ی مستِ آبشار


امشب نه عرش جای ملائک بود، همه
پر می کشند تا به زمین، فوج بی شمار


سور دگر ز صور سرافیل دمیده شد
میکال، دیگ رحمت یزدان نهاده بار

باشد امین وحی به همراهیِ خدا
سرگرم یک تغزلی از جنس نوبهار

یعنی خدا که سوره ی «کوثر» سروده بود
تقدیم میکند به محمد (ص) به افتخار

با آنکه مُحکم است ولی می‌دهد ورا
با آیه ی «مَودَّت» و «تطهیر» اعتبار

امشب همان شب است که اصلاْ، حقیقتاً
پیدایش تمام جهان می خورد گمار

لبهای مسلمین جهان در تبسم است
دل‌های مومنین جهان شاد و کامگار

امشب امین مکه پدر می شود، بلی
ابتر شود خود آنکه ورا داده این شعار

تعظیم می کنند ملائک خدیجه را
کز بطن او برون شود آیات سجده دار

سجاده پهن می شود آری مقابلش
تعظیم دختران سماوی چه بیشمار

خیزید و کف زنید و بکوبید پای را
بزم نشاط و عیش فراهم نموده یار

باید گرفت ساغر می بر کف و برست
از درد و رنج و محنت ایام روزگار

ساقی بریز جرعه ای از باده ی الست
باید که نوش کرد از آن آب خوشگوار

زآن باده ای که باز برد هوش از سرم
زان باده ای که دور کند از سرم خمار

زان باده ای که قطره ای زان می کند مرا
از خویشتن برون و ز سر مست و بی قرار

ساقی بریز، باده بده ، باز هم بریز !
ساغر نه ، خُم خُم از خُم دیرینه ی انار

تا پر زنم به اوج خیال شِگرف شعر
تعریف تا کنم کمکی وصف آن نگار

نی نی کجاست طبع من و شعر من کجا
او را فضائلی ست که بی حد و بی شمار

ما خاکیان کجا به مدیحش بریم پی
او از بهشت آمده با عز و با وقار

صدیقه ای که طاهره و زاکیه بود
خیر النساش گفته ورا تاج روزگار

در بین بانوان بهشتی مَقام او
بانوی برترین جهان است آشکار

حوا و آدم هر دو اگر فاطمه نگفت
کی مستجاب بود دعا نزد کردگار

مریم که زاده بود ز عیسی یکی نوید
او یازده مسیح به عالم نهاده بار

آسیه و خدیجه و سارا و حاجر اند
هر یک به رتبه کمتر از این بانوی نگار

او بوی سیبِ نیمه ی معراج می دهد
زینروست مصطفی زندش بوسه بار بار

وقت ورود او به بهشت آورند صف
مجموع انبیاء (صد و بیست و چهار هزار)

آری بهشت بسته بود بر پیمبران
تا فاطمه نخست نماید در آن گذار

با یک حدیث "بضعة منی" خلاصه شد
محبوب تر ز کل خلایق به چشم یار

تنها نه دختر است که او حق مادری
بر گردن پدر بنهاده است ز افتخار

در آسمان معرفت و عشق و همدلی
او زهره است و مشتری اش شیر کردگار

بانویی از بهشت ولی خیلی خاکسار
با انکه صاحب فدک و گنج بی شمار

ایثار و جود و بخشش و انعام او وسیع
نان شبانه را به گدا داده بار بار

در صبر و بردباری و تقوا و بنده گی
ایمان و زهد و معرفت اوست استوار

زینب از او گرفته به میراث عفت اش
مریم به پاک دامنی اش می نهد عذار

او حامی بزرگِ یدالله ، روز جنگ
هرچند داشت دست خداوند، ذوالفقار

زهراست مادر من و این نام پاک را
با افتخار می زنم هر صبح و شام جار

خیر کثیر کوثر و همتای «هل اتی»
وصفش خدا که کرده به قرآن، آشکار

من کیستم؟ نه شاعر و نی اهل معرفت!
تا در صفات اقدس او بر کشم شعار

این چند بیت، عرض ارادت سروده ام
کز بنده گان خویش نماید مرا شمار

یارب به حق رتبه زهرای اطهرت
دست مرا بگیر و مرا کن تو رستگار

گر تو به لطف خویش نبخشی کجا رود؟
سائس” که غرق معصیت است و گناهکار

یارب به آیه آیه ی کوثر ، به فاطمه
دریاب خسته گان غمت را ز انتظار

دلهاست منتظر به ظهور ولی تو
عجل علی ظهور کسی کاوست بیقرار

۲۰۲۲/۰۱/۲۱ شهر مالمو – سویدن


برچسب‌ها: قصیده, سید مصطفی سائس, ردیف ر
+ نوشته شده در  چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰ساعت 15:44  توسط سید مصطفی سائس  | 

باز هـــــم شــــور دگر در روزگار افتاده است

پاکبازان جهـــــــان در غم دچار افتاده است

چــرخ با خون شفق انگار شسته روی خویش

کاین چنین در ماسوا خونین غبار افتاده است

یا خسوفی گشـــــــــته واقع کاینچنین جِرم زمین

غرق ظلمت گشته و تاریک و تار افتاده است

ناله ی غـــــــم می رود بالا ز نای دره هـــــــا

اشک، سیل آسا ز چشم جویبار افتاده است

ناله دارد رود و دریا، برکه و چــاه، همچنان

شور و شر در ناله هـــــای آبشار افتاده است

ابر از غـــــــم گریه دارد ، دانه دانه اشک او

روی دشت و کوه با یاد بـهـار افتاده است

چــــــــند روزی بود فصل نوبهار، اما چه زود

چهرهٔ سبز طبـیعت ، زرد و زار افتاده است

ســـــــرد شد ایام سال و می وزد باد خـــــزان

لــــرزه بر اندام باریک چـــــــنار افتاده است

گر عـدالت دارد این گردونِ دون، از بهر چه

لاله از بستان جدا، در کهسار افتاده است؟

سیلی باد خـــــــزان تا بر عـــذار گل رســـــــید

گل ز هم پاشید و برگی هـرکنار افتاده است

بلبل از هجـــــر رخ گل ناله ها ســـــــر می دهد

مرغکان غمناک تر بر شاخــسار افتاده است

شــــــمع می سوزد مـــــــیان محفل و بر گِرد او

عاشقان خســــــته دل پروانه وار افتاده است

ساقی ای را سـوخت جام و باده و ساغر ببین

مَیکشان بر دور او هر یک خمار افتاده است

محفل آرای جــــــــهان بانگ مصیبت سر کند

مطـــربان را ناله در نای ســه تار افتاده است

خانه‌ها می‌ بیــــنم اندر نوحـــــه و سوز و گداز

ماتم و اندوه در شهـــــــــر و دیار افتاده است

قریه ها پوشـیده بر تن جـامه ی مشکین چرا ؟

شهرها در هر طـــــرف بی شهریار افتاده است

عرشــــــیان غرق عزا گردیده و در اضطراب

انس وجن و وحش وطیر و مور ومار افتاده است

مـهـــــــتران سر بر سر زانوی غـــــــم بگذاشتند

کهـــــتران بر سر زنان و غمـگسار افتاده است

بس که سنگین است شرح حــال این ماتمسرا

شاعری مثل من از شعر و شعار افتاده است

تا قیامت خون دل نوشـــــــیم گر ، باشد بـجا

شیعه از روز ازل با غــــــم کنار افتاده است

قرعۀ غصب خلافت را که طوق لعنت است

بر کشـــــــیدند و به نام یار غـــــــار افتاده است

سال نیکو از بهارش می شـــــــود پیدا ببین

یـــــــکر عـــــــدل الهی در حصــــار افتاده است

خــــــانه ی «وحی الهی» را ببینی، پشت در

توده‌ای از مــــردم بی بـــــــند و بار افتاده است

من نمیدانم چی سری باشد امشب کاینچنین

دست و بازوی عـــــــلی از کارزار افتاده است

بی گمان یک مصلحت بود از خدای دادگر

که اینچنین دست یدالله ز اقــــــتدار افتاده است

فاش گویم یک نصیحت یادش آمد، ور نه کی

شـــــــیر میدان شــجاعت از شکار افتاده است؟

بهر حفظ دین حق خاموش باشد مرتضی

زین سبب شور قــــــتال از ذوالفقار افتاده است

گِله دارم از شما ای نا مســـــــلمانان دهر

تا به کی در دل شـما را انزجـــــــار افتاده است

گر کسی احکام قرآن را رعایت می کند

سوره ی کوثر چــرا از اعتـــــــبار افتاده است؟

شرم از قرآن ناطق هم کسی حــــتا نکرد

که آیه‌ های پاک او اندر شــــــرار افتاده است

خوب میدانید زهــرا میوه قلب نبی ست

نارسیده پس چــــــرا بر خاک، زار افتاده است

این همان زهراست تنـــها یادگار مصطفی

پس چرا برخاک وخون این یادگارافتاده است؟

این همان زهراست یعنی مادر خــــیرُالبشر

پس چرا «ام ابیــــــها» از وقـــــــار افتاده است؟

این همان زهراست یعنی لاله ی باغ بهشت

پس چرا پژمرد و اینجا داغـــــــدار افتاده است؟

این همان زهراست که او باشد طبیب عالمین

پس چرا دستش به پـهــــلو اوفگار افتاده است؟

این همان زهراست که او باشد شفیع مذنبین

پس چرا ای عاصیان در دل غبار افتاده است؟

در کنار اسم زهرا خوب می دانید چیست

اســـــــمی از اســمای اعظم آشکار افتاده است

بانویی کز خاک و از خورشید بودی پیشتر

پشت در با حـــــــالت زار و نَزار افــــتاده است

تا اصابت کرد میــــــخِ در به پهلویش ، دگر

دخـــــــتر پیغمـبر از گشت و گذار افتاده است

زخـــــــم پـهــــلو آنقدر تأثیر دارد کز غمش

محسن ششـــــــماهه حـــــتا بی قرار افتاده است

زین سپس آنکس که بودی یاور مستضعفان

خود به‌ شهر بی کسی بی غمگــسار افتاده است

محرم اسرار باش ای چاه چون درگوش تو

آه و فـــــــریاد عـــــــلی لیل و نــهـار افتاده است

مادر غـــــــمدیده می‌ بیند حسن، بار دیــگر

یادِ آن ســـــــیلی به روی گلعـــــذار افتاده است

آه و دردا و دریغــا چون شـــــــهید کربلا

در عـــــــزای مادر خود دِلفــــــگار افتاده است

آه و دردا و دریغا کز هـــــــمان روز ازل

اشک غــــم از چشم زینب بیشمار افتاده است

آه و دردا و دریغا زین مصیبت در جهان

آبروی خـــــــلقت از دار و نــــــدار افتاده است

گام بردارید آرام آســـــــمانی دخـــــــتران

کاندرین تابوت یک گلــــگون نگار افتاده است

این امانت را علی پس میدهد بر صاحبش

عرشیان در مقـــدمش چشم انتظار افتاده است

ناله کن «سائس» بزن برسینه و بر سر بزن

مادرت حالا دگــــــر از کار و بار افتاده است

می‌پرد زهرای بال و پر شکسته از قفــس

این جـــهان دیگر ز چشـــــــم اعتبار افتاده است

می‌ رود زهرا و داغ او به دل ها همچنان

کائنات اندر عـــــــزایش سوگــــوار افتاده است

آنکه مــهر او به دل دارد مُــــداوم، تا ابد

زیر چـــــــتر رحـــــــــــمت پرودگار افتاده است

دشمنانش همچنان تا هست چـرخ روزگار

در عذاب دردناک کردگار افتاده است

شهر مالمو، سویدن - 2021/12/17


برچسب‌ها: قصیده, سید مصطفی سائس, ردیف ت
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲ دی ۱۴۰۰ساعت 16:34  توسط سید مصطفی سائس  | 

سوختن

قصیده در شهادت بانوی دو عالم حضرت فاطمه طاهره (س)

اگر شـــمعی میان محفـــــــلی چشــم ترش سوزد

بلا تکلیف هــــــــــــم پروانه بر گرد سرش سوزد

اگرمعشوقه ای درپیش چشم دلبرش جان داد

بدون شک که عاشق همچنان ازکیفرش سوزد

گل و بلبل، انیس و مونس همــــــــدیگر اند، اما

چوگل پژمرده شد،بلبل دل و بال وپرش سوزد

تمـــــــام کائنات بر دور دور محــوری رقصــــــد

خــــــرابی می‌ شــود برپا اگر که محــورش سوزد

از این خـخانه من یک نکته را آموختم ، مَردُم

که ساقی می فتد از پا چنانچــه ساغـــرش سوزد

عجب صبری خدا داردکه خاموشست و میبیند

تمـــــــام خلقتش را زینت و هـم زیورش سوزد

جهان باید ز بیخ و بن فــــنا گردد که می بیند

یکی مظــــــلومه با مظــــلوم های دیگرش سوزد

سماوات وزمین وعرش وفرش هم شعله ورگردد

از این آتش که حق، یعنی خدارا مظهرش سوزد

کمان گردیده قد آســـــــمان از این غم و اندوه

که خورشید و مه و سیاره ها و اخترش سوزد

خسوفی می شود انگار نظـــــــم کائنات امشب

بهم می ریزد، آخــــــر ماهـــــتاب انورش سوزد

تمام آفرینش غرق دریای غــــــــــــــم و اندوه

که کشتی نجـــــــات آفــــــرینش لنگرش سوزد

فدک بلعیده شد بعد از پیمبر باز هـــــــــم مولا

صـــبر بنمود، اکنون خانه، دیوار و درش سوزد

از این پس خانه ی مولا علی تاریک می گردد

که شـــــــمعِ تابناک او به روی بسترش سوزد

وزیر اعظـــم حـــیدر که پشت در گرفت آتش

ســــــپاهی ها هـمه در دور دور پیکرش سوزد

الا ای رهبر مظـــــلومِ زانو در بغــــل، امشب

دفـــــــاعیِ حـــــــریم تو کنار رهـــــــبرش سوزد

ز آتش نه! که او میسوزد اصلاً تا که می بیـند

ز دست دشمنان دســـتانِ بسته حیدرش سوزد

نه چون پروانه ای کز سوز غم سوزد پر وبالش

که مثل شــمع، شبها تا سحر، پا تا سرش سوزد

به دور او نه تنهـــــا اهلِ بیت او، ملائک هم

هـــــمه پروانه سا سوزند، حـــــتا قنبرش سوزد

من آنگاه بیشتر در آتش غـــــم سوختم ، دیدم

که محسن هم برای پیشــمرگ مادرش سوزد

بمـــــــــیرم! درد غربت گردد از این بیشتر آیا؟

که مولای دو عـــــالم در کنار همسرش سوزد

خــــــدا آگاه باشد از دل حــــــیدر ، نمیدانم

چگونه پای تا سر از غـــــــم همسنگرش سوزد

امامِ مجـتبی از روز هـــــــای اُول عمـــــــرش

نمود عادت که چندین بار دل با جیگرش سوزد

سری کو برسر نی می شـود یکروز، ای مردم

بینیدش که در آغــــوش گرم مادرش سوزد

گذارد دست خود تا روی زخم مادرش زینب

ز سوز زخم حــتا دست های دخترش سوزد

کسی از زینب صغـرا خبر دارد که آن دختر

که کنج خانه دستانش به دستِ خواهرش سوزد

چسان چیدند امت نارســـیده میوه ی دل را

رسول الله هم در حـــق امت، باورش سوزد

ز قــــرآن نیز حـــــــــــتا شرم ننمودند بی دینان

که بی رحمانه از شـر شیاطین کوثرش سوزد

سقیفی ها هــمه غرق خیال تاج و تخت، اما

علی را هست و بودش، همدم غم پرورش سوزد

شرار سوختن در "سائس" امشب نیز پیدا شد

که ابیات غــــــزل در لابلای دفترش سوزد

الهی هـــر که از باغ نبی گل چید، دستانش

نه تنها در همین دنیاکه هم در محشرش سوزد

خدایا ریشه ی ظـــــلم و ستـم از بیخ و بن برکن
به حق لاله ی پژمرده که امشب پر پرش سوزد

شهر مالمو، سویدن - 2021/12/14


برچسب‌ها: قصیده, سید مصطفی سائس, ردیف د
+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۰ساعت 23:0  توسط سید مصطفی سائس  | 

به بزم انبیا امشب نشاط دیگری پیداست، می‌بینم گل لبخند شادی بر لب آدم، تو گویی با ادب بستند صف، پیغمبران از نوح و ابراهیم و اسحاق و کلیم الله و روح‌الله و یعقوب و جناب یوسف و داود و فرزندش سلیمان در کف هر یک گلی از آیه‌های نور و آوای مبارک بادشان بر لب که ای مولا مبارک باد بر قد رسایت خلعت شادی و اوج تخت دامادی، مبارک باد ای جان محمّد وصل زهرایت، چه نیکو همسری بخشیده ذات حقتعالایت، که باشد روح پاک و بضعه پیغمبر اکرم.

سماوات العلی امشب همه دریای نورند و ملایک شاد و مسرورند و عالم سینۀ سینا و دل‌ها محفل طورند، جبریل امین از جانب دادار منان آمده در محضر پیغمبر اکرم، پیام آورده از حق با سلامی گرم بر احمد که ما در آسمان خواندیم اول خطبۀ عقد امیرالمؤمنین و دخترت زهرای اطهر را، تو باید در زمین اینک ببندی عقد آنان را، دو خورشید فروزان را، دو دریای خروشان را، دو روح پاک ایمان را، دو وجه ذات منان را، دو جان را و دو جانان را که پیش از آفرینش این دو را حق خوانده کفو هم.


محمّد از امین وحی چون بشنید این فرمان، گل لبخند او بشکفت همچون لاله در بستان، به مسجد آمد و بگذاشت پا بر عرشۀ منبر، فرو بارید از یاقوتِ لب با این کلام دلنشین، گوهر، به امر حضرت داور، الا یا مسلمین از مرد و زن از اکبر و اصغر، هم اینک من به امر حضرت پروردگارم عقد بستم دخترم زهرا و حیدر را، دو زوج نیک اختر را، دو روح روح پرور را، دو شمع نورگستر را، دو دریا را دو گوهر را، دو هم سنگ و دو همسر را، که بسته پیشتر از آفرینش عقدشان را خالق عالم.

چو بشنیدند از ختم رسل این مژده را یاران، زمین شد از گل لبخند اصحاب رسول الله گلباران، زنان تبریک‌گو بر فاطمه، مردان، مبارک باد می‌گفتند بر مولا، محمّد بود و زهرایش، علی بود و تجلایش، تمام قدسیان تسبیح گو، تهلیل خوان، تکبیر می‌گفتند و می‌گشتند دَور این زن و شوهر، خداوند تعالی تهنیت می‌گفت بر پیغمبر و بر حضرت صدیقه و بر حیدر و بر شیعۀ مولا علی تا دامن محشر، همه بودند مسرور از همه مسرورتر بودی دل نورانی پیغمبر خاتم.

پس از چندی زمان بگذشت و ایام عروسی آمد و خورشید عصمت را برِ این ماه می‌بردند و می‌خواندند حوران آیت الکرسی و قدر و کوثر و یاسین و نور و آیۀ تطهیر و می‌بودی زمام ناقه‌اش در دست جبرائیل و دنبال سر او قل هوالله احد می‌خواند اسرافیل و گل از بال خود می‌ریخت میکائیل و جان فرش رهش می‌کرد عزرائیل و داماد ایستاده بر در خانه که با دست یداللهی ز خورشید جمال عصمت حق پرده بردارد، بخواند با تماشای جمالِ کوثر خود سورۀ مریم.

فرود آمد عروس از ناقه و بگذاشت پا در خانۀ مولا، علی محو تجلایش، خدا در نور سیمایش، نبی از فرق تا پایش، به لب ذکر خداوند تعالایش که یکباره نگاهش بر در و دیوار آن بیت گلین افتاد از آیندۀ خود کرد یاد و با زبان دل دمادم یا علی می‌گفت، گویی باعلی می‌گفت: منم تا پای جان یارت منم یار فداکارت، شهید پای دیوارت، میان آن همه نامرد تنها مرد ایثارت، تو گر خواهی بود آرایش من چهرۀ نیلی از امشب همسرت باشد برای یاریی‌ات آمادۀ سیلی، وجودم چاه غم‌هایت فدایت باد زهرایت، مقاوم در کنارت ایستادم تا ابد چون کوه مستحکم.

کجایی فاطمه ی بنت اسد تا بنگری امشب عروست را، بیا ای مادر مولا! بزن گلبوسه بر روی امیرالمؤمنین و بر عروست حضرت زهرا خدیجه ای سلام حق فزون بادا ز اعدادت، کجایی تا ببینی گشته وجه‌الله دامادت، تو هستِ خویش را در یاری دین خدا دادی، نه هستی، بلکه جان خویش را در دست بنهادی، تو زهرا بر علی زادی، چو هست خویش در راه خدا دادی، خدا هم هست خود را بر تو بخشیده همانا دختری دادت چو زهرا و همانند علی بخشید دامادت چه دامادی که ذات پاک حق جان رسولش خواند و جان خلق عالم باد قربانش چه قابل سر که بر خاک قدوم او نهد «میثم».


شاعر: غلامرضا سازگار


برچسب‌ها: بحر طویل, میثم سازگار
+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۰ساعت 12:12  توسط سید مصطفی سائس  | 

مولودیه در مدح حضرت صدیقه کبری حضرت فاطمۀ طاهره سلام الله علیها

تا دست زدم بر سر زلفین دلآرام

شب بر سر دست آمد و بگرفت دل، آرام

از هجـــــــر دلآرام ، دل ، آرام ندارد

آرامِ دل آری بود آرامِ دلآرام

بادامِ ســیه مغـزِ تو ای لُعـبتِ چیـنی

بر صید دل از هند مگر آمده بادام؟

چشم تو و زلفت چه بلایی ست که جــمعی

آشفته به دام اند و گرفتار به بادام

هرکس که بوَد صید تو درکوه و در ودشت

با وی بوَد از همنفسی رام، دد و دام

از آدمی آهوست به وحشت، عجب این است

کآهوی تو وحشیِ دل ما بکند رام

از بسکه سیه روزم از آن زلف درازت

هرگز نشود باز درِ صبحِ من از شام

یاقوت فروشد به حریفان تو ساقی

تا از لب تو بوسه ستانید لبِ جام

ما مست و خرابیم چه اندیشه ز هشیار

ما پخته ی عشقیم و چه حاجت به می خام

از مژده ی میلاد نبی زاده ی اکرم

بزمی به نشاط آر، از آن چهره ی گلفام

تابان مهی از برج رسالت شده طالع

سعد اختر و فرخنده پی و فاطمه اش نام

آن پرده نشینی که پسِ پرده ی اِعزاز

بر حضرت او شخص «جلال» است ز خُدام

از بهر حفاظ حرمِ حرمتِ او چرخ

بردوخت ز شب پرده ی زنبوریِ اِحرام

گر عصمت او جلوه نماید به تصور

از عکس حیا می کند آیینه ی اوهام

دختر نسزد گفتنش از آنکه پدر راست

همچو ز حفاظت به امم ، مادر اسلام

دختر اگر این است، پس از جنس بشر نیست

ور هست به حوا و به آدم بوَد او مام

گر قابله ی بندگی اش دست نیارد

بر پشت پدر روی نهد نسل، ز ارحام

از شعشعه ی شمسه ی ایوان جلالش

هر صبح کند شمس فلک نور همی وام

ای مادر کونین که در پرورش دهر

بر دامن هستی همه را داده سر انجام

از بسکه به پروردن این توده ی خاکی

کردی پدری، خصمِ تو شد مادرِ ایام

چون کامِ وی از جفت خودت نیز بدادی

از خود به علی الرغم تو را ساخته ناکام

میخواست کز آتش بدهد خاک تو برباد

بارید شرر بر در کاشانه ات از بام

آتش به درِ خانه ی موری نفروزند

ای وای بسوزند درِ خانه ی اسلام

این ننگ عجم راست که آتش بستاید

کَی بود عرب را که ز آتش ببرد نام

آن خانه نه، بل مَهبِط جبریل امین بود

چون شد که شد آتشکده ی فرقه ظَلام؟

چون ابرهه در هَدمِ حرم، امت بی‌شرم

بنمود به هَدم حرم پاک تو اقدام

ناخوانده در او، راه نبرده ست کس از خاص

بی جایزه گردید چرا مجمعی از عام؟

خستند ز سگ فطرتی، آهوی حرم را

بستند به روبه صفتی بازوی ضرغام

تا امر خلافت به خلاف شد به برِ خصم

باشد ز پی غصب حق ات مصدر احکام

پهلو بشکستند ترا بر عوضِ آنک

شوی تو شکسته است ز ایشان سرِ اصنام

از چون تو پدر مرده ستانند حقِ باب

کانفاق نمایند به مسکین و بر ایتام

گیرم که نبوده ست فدک از تو به میراث

از قسمت ایتام ندادت ز چه اقسام

قربان تو ای فاطمه ، با آن همه زاری

نشمرده ترا کس به نبی هیچ ز ارحام

یک دختر و بر وی ز جفا اینهمه آزار

یک پیکر و بر وی ز ستم این همه آلام

بر کوه اگر بار بلای تو ببندند

کاهیده تر از کاه مر او را شود اندام

من غافلم هرچند ولی آگهم از اینک

میراث پدر داشته‌ای ، طاقت و آرام

انعامِ تو کمتر ز فدک هست دو گیتی

کو خصم به عدوان برَد از جود تو اِنعام

مهمان تو باشیم چو از مؤمن و کافِر

سنت شده جاری که به کافِر کنی اکرام

ترسم که به فردای قیامت ، ز شفاعت

بر خصم کنی عفو و رسد کار به اتمام

تا عیش به جام است و غم اندر تعب و رنج

تا چشم به راه است و بود گوش به پیغام

اعدای تو اندر غم و احباب تو در عیش

آن زهر به جام آرد و این شهد برِ کام


برچسب‌ها: قصیده, غافل مازندرانی, ردیف م
+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰ساعت 13:7  توسط سید مصطفی سائس  | 

در هوایت جبرئیلی هم پر آوردن کم است

وقت مدح تو هزاران من در آوردن کم است

آسمان کاغذ شود ، خلقت قلم در وصف تو

هفت اقیانوس را هم جوهر آوردن کم است

آن چنان ظرفیتی در خانه ی تو ریخته

که صد و ده کعبه هم از آن در آوردن کم است

دختر پیغمبر ما یازده نور آفرید

پس که گفته ، ای خدیجه دختر آوردن کم است !

در مصاف دست تو وقتی به میدان رو کند

چند صد تا قلعه هم چون خیبر آوردن کم است

تا زمانی که کمربند علی در دست توست

لشکری را هم به جنگ حیدر آوردن کم است

شأن نام نوکرت بالاتر از این حرف هاست

از سلیمانی همین جا سر درآوردن کم است

مادران سینه زن هایت همه قربان تو

مادر خوبم به پای تو سر آوردن کم است

ریشه های چادرت را زود دنبالم فرست

تاب یا طاقت میان محشر آوردن کم است

در حسینیه میان روضه یادم داده اند

روز و شب سجده به پای مادر آوردن کم است

شاعر: محمد جواد پرچمی


برچسب‌ها: غزل, محمد جواد پرچمی, ردیف ت
+ نوشته شده در  جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۹ساعت 21:46  توسط سید مصطفی سائس  |